على اكبر دهخدا
630
امثال و حكم ( فارسى )
تو كار نيك و بد خويش كن به حق تفويض * بروز نكبت و دولت كه كار كار خداست . سلطان محمد خوارزمشاه . آن را كه روزگار مساعد شده است * با ناوكى نبرد كند سوزنش ور بنگرد بدشت سوى خار خشك * از شاخ او سلام كند سوسنش پروين بجاى قطره ببارد ز ميغ * گر ميغ بگذرد ز بر بر زنش . ناصر خسرو . بخت اگر يار است با سلطان بپيچ * بخت چون برگشت صد سلطان به هيچ . و رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . چو ابر آمد تو با بارانش مستيز * به زودى از گذار سيل بگريز . ويس و رامين . چو از بالين خزت سر گرايد * ترا جز خاك بالينى نبايد . ويس و رامين . رجوع به : بدى سازد كرا . . . ، شود . چو از تو بود كژى و بيرهى * گناه از چه بر چرخ گردون نهى . اسدى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض ، شود . چو از چابكان در دويدن گرو * نبردى همافتان و خيزان برو . سعدى . رجوع به : الميسور لا يترك . . . ، شود . چو از خويشتن نامور داد داد * جهان گشت از او شاد و او نيز شاد . فردوسى . چو از راستى بگذرى خم بود * ( . . . چه مردى بود كز زنى كم بود . ) عنصرى . تمثل : مرا خود چه باشد زبانآورى * چنين گفت در مدح شه عنصرى چو از راستى بگذرى خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود . سعدى . چو از سختكارى برستى ز بخت * دگر تن ميفكن در آن كار سخت . اسدى . چو از شاه شد تخت شاهى تهى * نه خورشيد با دانه سرو سهى . فردوسى . چو از ظن گذشتى رسى در يقين * ( سرانجام آنست و آغاز اين . . . ) حضرت اديب . چو استادهاى دست افتاده گير * ( ره نيكمردان آزاده گير . . . ) سعدى . چو اسكندرى بايد اندر جهان * كه تيره كند تخت شاهنشهان . فردوسى . چو اندر پس پرده ماند جوان * بماند منش پست و تيره روان ( . . . بود مرد از بهر كوپال و گرز * كه بفرازد اندر جهان يال و برز . . . ) فردوسى . چو اندر نيستانى آتش زدى * ز شيران بپرهيز اگر بخردى . سعدى . چو اندر هوا باز گسترد پر * بترسد ز چنگال او كبك نر . فردوسى چو ايوان بيابى نگار آن تست * ( مرا گر بخواهى حصار آن تست . . . ) فردوسى چوب استاد گلست هركه نخورد خل است . نظير : تأديب معلم به كسى ننگ ندارد * سيبى كه سهيلش نزند رنگ ندارد .